مارس 1, 2008 روی 11:50 ق.ظ (داستان)
ساعت دوبعد از ظهر - تاکسی پیکان نارنجی - بزرگراه
صندلی عقب پشت راننده دختری جوان لاغر و خسته - وسط شوهر دختر جوان با کت آبی سیر و یک کیف نازک پر از پوشه - سمت راست مردی چاق با کلاه پوست بره خاکستری که سرش را به پنجره تکیه داده و خوابیده
جلو مردی حدودا 40 ساله با پیراهنی سفید و شلواری خاکستری با تسبیح و انگشتر عقیق
دختر : حالا ایشا.. درست میشه . فوقش یکم صبر میکنیم و کمربندمون رو سفتتر میبندیم تا حالا اول تابستون
پسر (در حال آه کشیدم ) : آه . آخه اینطوری هم که نمیشه . از یه طرف اینا که دارن حق من رو میخورن از اون طرف بانک حتما ضامن میخواد حالا کی رو جور کنیم . مادر من که تو شهرستان نشسته حقوقی هم که نداره . پدر تو هم که خودش زیر بار قرضه . وام هم جور بشه نصفش میره بابت اجاره عقب مونده . چیزی نمیمونه واسه خرج دکتر و امآرآی
دختر : حالا خدا بزرگه. طلاهای شب عروسیمون هست دو تا النگو هست با دو تا رب سکه . دیروزهم با سمانه رفتیم شرکتشون . با مدیر حرف زدیم . قرار شد عصرا برم اونجا ماشیننویسی تو همون اتاق سمانه . بالاخره اینا هم یه چیزی میدن میشه کمک خرجیمون تا ایشا.. ضامن هم جور میشه
پسر : ایشا.. . اخه نمیخوام تو هم خسته بشی . فردا یه بار دیگه میرم با حاجی حرف میزنم . کل وضع زندگیمم میگم بالاخره شاید راضی بشه
دختر چشماش رو میبنده و سرش رو روی شونه پسر میگذاره و زمزمه میکنه : حالا اونم ایشا.. درست میشه امید به خدا .
راننده از آیینه حواسش به دخترک هست .
پسر سعی میکنه شونهش رو کمی پایینتر بیاره که همسرش راحتتر باشه . اونم سرش رو به پشت صندلی تکیه میده .
راننده با نگاه غیض آلود به عقب : خانوم . دختر خانوم یکم رعایت کنین . درست بشین آقا !
دختر از چرت پریده و هراسان مقنعهش رو به جلو میکشه و در گوش پسر زمزمه میکنه : با ماست ؟
پسر خسته جواب میده :چی رو رعایت کنم ؟ کجا بشینم دیگه
راننده با تمایل اندکی به سمت مرد کنار دستی : والا زمونه عوض شده یا آدما عوضی شدن دور از جون من و شما . خانوم خب اینجا محل عمومی رعایت کنین درست بشین . درست نیست والا
پسر در حالی که سعی میکنه صاف بنشینه : آقا چی داری میگی . خب خانممه . زن و شوهریم . چه کار خلاف شرعی کردیم حالا ؟
دختر هم سعی میکنه هم دست پسر رو بکشه هم صافتر !! بشینه
راننده : خانمم خانمم . والا ما روزا سی چل جفت از این ازواج آینده میبینیم . همه هم ماشا.. خانمم خانمم میکنن
پسر : ببینم سوار تاکسی میشیم هم باید سجلد و عقدنومه دسمون باشه . حالا چه خلاف شرعی کردیم حالا …
راننده در حالی که با غضب به عقب نگاه میکنه و روی صحبتش با همه هست و چشمش به دختر : خانمته که خانمته آقا جون . گفتم رعایت کنین درست بشینین . هی هیچی نمیگم حاجی اینام شورش رو درآوردین . هی میچپن تو بغل هم هی این میافته رو اون این میاد تو بغل این
مرد جلویی در حالی که دست با تسبیحش رو به ریش کم پشتش میکشه :والا آدم چی بگه . شما خونسرد باش. دیگه کی احترام و بیرون و درون حالیشه
راننده با غیض دنده عوض میکنه : آخه آدم زنش میآره بیرون دلیل نمیشه هر کاری تو خونه میکنه بیرون هم بکنه . دروغ میگم حاجی ؟ اگه به اینه که همه استغفرا.. تختشونم میآرن بیرون میذارن تو میدون میگن خب زنمونه . خجالت داره . انگار نه انگار مملکت اسلامی اینهمه آژان و پلیس هست باز میگه زنمه زنمه
پسر در حالی که قرمز شده و سعی میکنه آستینش رو از دست دخترک هراسان بیرون بکشه :اوووو چیه شلوغش کردی تفسیر و آیه میگی . مگه چیکار کردیم بابا . خستهایم از صبح تا شب دنبال خونه و ضامن و وام و کوفت یه دقه چشممون گرم شدا
راننده : آره تو هم خوب زرنگی . از اول حواسم بهتون هست . حاجی عین گنجیشک هی این زیر گوش اونیکی جیک جیک میکنه این یه دستی به سر رو گوش اون میکشه . هی زیرجلکی آه و اوه میکشن خیالشون مردم الاغن . میگم درست بشین وگرنه
پسر : چرا شرو ور میگی ؟ کی آه و اوه میکنه ؟ چی کار میکنی مثلا ؟
راننده یکدفعه دو لاین عوض میکنه و ترمز شدیدی میکنه که حتی مرد کلاه پوستی هم از خواب میپره
راننده :هررررررری . برو پایین هر غلطی میخواین بکنین . تو ماشین جای هر کثافتکاری نیست
پسر : چی چی پایین پایین میکنی . کرایه دادم میدون پیاده شم نه وسط بیابون
دختر سراسیمه دست پسر رو میکشه : باهاش دهن به دهن نشو . به اعصابت دیگه بیشتر از این فشار نیار خب پیاده شیم
راننده در حالی که نیم خیز به عقب به گشته ادای دختر رو در میاره : اعصاب مصابت رو خورد نکن زود پیاده شو . والا چه حول هم هستن حاجی . آررررره زود پیاده شو تا حال خانوم نپریده
پسر در حالی که زیر لب فحش میده پیاده میشه و قبل از اینکه دستش رو برای گرفتن بقیه کرایه دراز کنه مرد گاز رو فشار میده و میره
پسر فریاد میزنه بقیش چی شد مرتیکه قرمساق و دختر میگه :جهنم بابا آدم نبود . این مرتیکه همش چشمش تو صورت من بود . هی میگفت زیرزجلکی زیرجلکی
پسر آروم دستش رو توی جیبش میکنه و دو سه اسکناس جیبش رو لمس میکنه و میگه : نصف پولمون رو خورد. وایسا تو ایستگاه با اتوبوس بریم
هزار متر جلوتر در همان تاکسی :
مرد کلاه پوستی : حالا آقای راننده شما نباید خودت رو عصبانی کنی که و تو شهر تا بخوای از اینا ریخته . جا و خونه و زندگی ندارن که . یا تو پارکن یا تو سینما یا تو تاکسی
راننده : نه حاجی جون بحث اونش نیس . من میگم تاکسی جای این کثافتکاریها نیس . بابا والا اینجا ما قرآن اویزون کردیم دعا گذاشتیم جلو اینا زشته .
مرد جلویی در حالی که با تسبیحش بازی میکنه : آقا غیرت از جامعه رفته . شما همین دخترهای کنار خیابون رو ببین و هفت قلم خودش رو آرایش میکنه حالا شما جلوش وایسا . مگه سوار میشه ؟منتظر بنز و بیامو است
راننده : دین ایمون ندارن آقا . اگه بچه رو تو گوشش اذون بخونی و نون حلال بریزی تو حلقش کی اینطوری میشه . پسر یهلاقبا دختررو معلوم نیست از کجا بلن کرده بود . دختره تئشه بود جون حاجی من زود رفتم تو نخ جفتشون . معلوم بود جفتی چه کوفتی زده بودن هر دو خمار . هی سرشون عین این چرتیها میافتاد پایین هی دست این تو یقه اون میچرخید
حاجی : لا اله الا ا… . والا زمان ما این موقع روز همه داشتن آستین بالا میزدن برن مسچد . ما از اون اول باباحاجی دستمون رو گرفت برد حجره بعدشم مسچد محل . بعدشم هیات و برادرا دستمون رو گرفتن واسه بسیج محل . به جون شما همون واسمون اومد داشت . یعنی خدا میگه تو خط من باشی واست میسازم راس میگه اینا قبول ندارن . والا همون دعا و مسجد و برادرا واسه ما اومد داشتن خدا رو شکر . الانم خدا شاهده داشتیم میرفتیم به یه بنده خدایی مستضعف کمک برادرا رو برسونیم خدا قبول کنه.
مرد کلاه پوستی : بله آقا . این جوونا امروز نمیدونن برکت چیه . تا شاششون کف میکنه میافتن تو این انترنت اونترت چیه ،صور قبیحه ببینن بعد هم دنبال این دختر خیابونيها که کاکالشون عین تاج خروسه پاشون عین لنگ مرغ تو پارک و سینما و تاکسی بقول آقای راننده گفتنی دنبال کثافتکاری و انگولکبازی . منم دقت کردم راس میگه آقا . جفتشون چرتی بودن
راننده : والا حاجی جون آدم پشت این فرمون از صب تا شوم چی نمیبینه . والا امامجماعت مسچت ما پریروزا بهم میگفت . به جون حاجی .میگفت دانشگاه واقعی رو تو هر روز میبینی نه اینا که میرن دانشگاه پی الواتی . والا پشت این فرمون خودش دانشگاس. آدم میبینه اینا که ننه باباهه پول الواتی و مواد و تلخکیشون رو اخ میکنه دائم تو چرت تو هپروت . تا هم حرف میزنی فرمول فیزیک شیمی و آزادی و هرزگی رو راسه آدم بلغور میکنن !!!والا ما استادآدم شناسی و جامعه شناسی شدیم تو این ماشین تا سوار شدن فهمیدم چی کارن منتها وایسادم گفتم شاید خودشون رعایت کنن
حاجی در حالی که دست تسبیح دارش رو به ته ریشش میکشه و لااله گویان میگه : داداش سر این کوچه مرغیه ما پیاده میشیم . و دوهزار تومنی نویی رو به راننده میده .
راننده پول رو روی چشمش میذاره و میگه : حاجی والله محض برکتش برداشتم وگرنه مهمونی به خدا و بقیه پول رو بر میگردونه .
دوتا از بچهها که جلوی در باز حیاطی فوتبال بازی میکنن با دیدن مرد عمو عمو گویان به مرد آویزان میشوند . مادرشان با شنیدن صدای شوهر صیغهای پستانهایش را توی یقه پیرهن گلقرمزش مرتب میکنه و چادرش رو دورش میپیچه و داد میزنه :محسن ، اسدا… جلو حیاط بازی نکنین عمو یکم خستگی بگیره برین کوچه پایینی بعد اذوون بیاین خونه .
حاجی دستی به سر بچهها میکشه و میگه برین بچهها بعد بازی نماز رو که خوندین بیاین خونه بهتون جایزه بدم بعد در حالی که جلوی زیپ شلوارش رو مرتب میکنه به سمت پلهها میره
مرد کلاهپوستی در حالی که ته برگ چکهای نزول رو تو کیسه سیاه مرتب میکنه میدون پیاده میشه که بره حسابش رو با یکی صاف کنه قبل اینکه چک طرف رو بده دست شرخر .
راننده دور میزنه و قبل از ایستگاه کنار دست دختر تپلی ترمز میکنه و جوووووووووووووووووووون کشداری رو حواله باسن دخترک میکنه
9 Comments
اکتبر 9, 2007 روی 8:59 ق.ظ (داستان)
من خیالم کمکم از هر نظر داره راحت میشه . من راحت میتونم زندگی کنم و تصمیم بگیرم راجع به همه چیز. به مدد تکنولوژی و ترکیب صحیحش با مذهب و آیین توسط برادرانی زحمتکش خیال آدمهایی مثل من راحت راحت شده. کافیه اعتماد داشته باشید !
من دقیقا میتوانم بفهمم با چه کسی معامله کنم که ضرر نکنم . من دقیقا میدانم که چه کسی کلاهبردار است چه کسی نیست . راحت میتوانم تصمیم بگیرم که دخترم را به چه کسی بدهم و برای پسرم چه دختری انتخاب کنم . من تمام فاحشههای شهر را میشناسم ! بله تمامی آنها را تشخیص میدهم من هنگامی که از جلوی خانهای رد میشود میفهمم آنجا فاحشهخانه است یا نه !
میخواهید معامله کنید ؟ میخواهید سرتان کلاه نرود کافیست به اسم طرف مقابل نگاهی کنید . اگر طرف اسمش سیامک بود یا پژمان یا داریوش حتما کلاهبردار است . اگر فریدون و ایرج بود که ای بسا چاقوکشی چیزی هم باشد !
میخواهید دخترتان را شوهر بدهید ! مبارک است انشا ا.. . خب باید تحقیق کنید . اما خب الان دیگر نمیتوان به اسم و رسم پدر و در و همسایه اعتماد کرد . چرا راه سادهتر را نروید ؟ اسم و فامیل پسر خواستگار را اول ببینید . اگر منوچهر بود بی تردید لاتبیسر و پایی بوده به اسم منوچ که الان خودش را مهندس جا میزند اگر بیژن آقا باشد یا سیروس بیبرو برگرد دخترتان را به روز سیاه مینشاند یا معتاد میشود یا زنش را میزند یا شلوارش دو سه تا میشود . اگر کامران بود لابد بچه سوسولی است که مامانجانش کامی صدایش میزند و از بچهگی لای پر قو بزرگ شده و بلد نیست شلوارش را نگه دارد . آقا اصلا به اینها اعتماد نکنیها آنکه گفت مهندس شده دستفروش است و اگر دکتر بود حتما آمپولزنی داشته و اگر هم کامران و هوتن و … بود و خارج هم بوده بدانید در آنجا در کنار خیابان مواد میفروخته و زنی سیهپوست و ترجیحا ایدزی هم در آنجا دارد !
آدم بهتر است خیالش از اول از هر جهت راحت باشد و دردانه زندگی را به دست هر کسی ندهد . اگر اسمش علی یا یاسر یا حسن یا سجاد بود و صورتش نورانی داشت همان اول دختر را در جلسه خواستگاری با یک شاخ نبات پیشکش کن . اگر حبیب بود یا مجید یا حاج باقر یا محمد صادق که حتم کن خاک جبهه هم خورده و دختر را با جهاز و خانه و شرکت هم بدهی ارزش چفیه او را هم ندارد ! آقا حواست به ریش باشد . یک ریش پر ترجیحا سیاه پر کلاغی یا اگر طرف مزین به اسم سید یا این چیزها بود تهریش کثیف همداشت با موی پریشان تو قبول کن . فامیلیش هم برای اطمینان موسوی و علیاصغری یا چیتساز ،همت ، احمدی ، توسلی یا یک هچنین چیزی باشد بهتر است به فامیلیهای کامرانی و شهیادی و شاهرخی و شیدایی و اینها هیچ اعتمادی نیست از کجا که ساواکی نبوده باشد ؟
آقا جواد و آقا رجب و سید هادی و حاج حسن و حسین و سید اصغر که دیگر برو برگرد ندارد که هم تحصیل کرده هستند و هم پاک و هم همسر دوست .
من تمام فاحشههای شهر را هم میشناسم . دخترانی هستند که آدامس میخورند و هدفون توی گوششان است گاهی در خیابان بالا پایین میپرند . دخترهایی که باباشان پولدار است و تمامشان هم معتادند . اکثر روسریهای صورتی و گلبهی و روشن دارند و هدبند سیاه هم زیر آن روی سرشان میبندند که مویشان معلوم نباشد . فاحشهخانهها هم خانههایی است که دخترهای آن میخندند و با هدفون آهنگ تکنو گوش میدهند و ضبطصوت خانه هم آهنگهای ترنس پخش میکند اسمشان هم که تابلو است یا فرناز و آرمیتا و شهرنوش و ثریا و لیلی و آزیتا و کتی !
در آخر هم جاسوسها را بشناسید بد نیست اکثرا اگر مرد باشند کامران و یعقوب و سرکیس و آلفرد و خاچاطور هستند یا شمعون و آزیتا و مهرنوش .
رفرنس میخواهید ؟ رادیو تلویزیون . سریالها و فیلمها و روضهها . اسم هر چه آدم بد است کامران ،داریوش ،کوروش یا حالت مسخره و مصغر منوچ و کامی و … اما تمام آدمهای خوب داستان از همان دقیقه اول معلومند همه سید و حاجی و اسمها محمد و مصطفی و جعفر و حسین و محمد باقر و صادق و … همه ریش دارند یا تهریش . همه آرامند و با تمانینه و از اول چون سناریو را خواندهاند اصلا نه عصبانی میشوند نه دروغ میگویند نه ناراحت میشوند با یک نورانیتی که با پروژکتور دستیار نور تقویت میشود لبخند میزنند و توکل میکنند و آخر همان میشود که آنها میگفتند !
تک و توک آدمهایی هستند که خنثی هستند و خاکستری . اینها کثرا اگر آخرش هدایت شوند اسمشان جلال و جمال و امید و امیر است و اگر نشوند یونس و دانیال و مجید . آدمهای بد یا سه تیغه هستند یا موهای بلند و دماسبی دارند یا حدگثر یک سبیل کت و کلفت ! موی بلند که شک نکنید طرف یک ریگی به کفش دارد ! اگر کسی با ریش بلند آدم بدی بود دو حالت دارد . یا با ریش بلند موهای بلندی هم دارد که بیبرو برگرد یهودی و صهیونیست است یا ریشش روشن و طلایی است که اگر شیطان نباشد از آن فرنگرفتههای قرتی است .
سیدها هیچوقت گناه نمیکنند . اگر عمامه هم بر سر داشت که تو فرض کن خود امام معصوم است. همیشه خیرخواه و عالم به اسرار غیب. اما مهندسها که همه کلاهبردار و بسازبفروش و مرفه بیدرد دکترها هم همه متحیر و حیران و مخلص و ارادتمند مشگلگشایی و رهنمودهای حاجاقاها و سیدها !!
زنها هم که تکلیفشان روشن است . در سریالهای جدید کدام زن غیرچادری را دیدی که آدم درستی بوده ؟ کدام دختر غیرچادری را دیدهاید که احمق نبوده و به راهنمایی یک دختر چادری دیگر احتیاج نداشته ؟ کدام فاحشهای را دیدهاید که از فاحشه بودن آدامس و آهنگ ترنس و روسری صورتی با هدبند مشکی نداشته است ؟
این فرهنگیست که صدا و سیمای مملکت به زور به خورد همه میدهد . فرهنگنام گذاری غلط سنن و خرافات غلط . توهین به ملیت ایرانی و همه مذاهب دنیا به جز شیعه ولایتی ! فرهنگ پوشش رفتار غلط . همه چادریها تمیز و با فرهنگ و همه تحصیلکرده و با شغل خوب . همه مردهای خوب تهریش دار و لباس سیاه بپوش و با نامهای عربی . شما اسم کاراکترها را بگذار جلوی من آخر داستان پیدا میشود که کی بهشتی است و کی جهنمی !
محض رضای یک خدا یونانی نمیشود یک داریوش مرد خوبی باشد ؟ نمیشود یک کامران یک پسر رنج دیده و تحصیل کرده و درست باشد ؟ نمیشود یک سید محمد باقر معتاد باشد و یک صادق قاچاقفروش؟
بیایید به جای توهمات تخ×می تخیلی و قانتزی صداو سیما نگاهی به صفحه حوادث روزنامهها بیاندازید . یا نگاهی به لیستاعدامیهای مواد مخدر و چاقوکشی و شرارت . اسمهای اینها همه محمد و باقر و امیر و حسین و جواد و … است باور ندارید ؟ اسم بیجه چه بود ؟ اسم افراد باند گرگهای لویزان چه بود ؟ اسم خفاش شب و باند میکروب و… را از نظر بگذرانید ؟
چرا صدا و سیما درروغ میگوید در مورد عرف اجتماع ؟ چرا دروغ گفتنی که داریوش کبیر اینهمه از آن واهمه داشت هنر مردان امروز ایران است ؟
39 Comments
فوریه 7, 2007 روی 6:59 ق.ظ (داستان)
- آه که این احساس آبی را چگونه سیراب کنم از عشقی که خود آبشار عاطفه است !
دود را از دماغش بیرون داد. هنوز خیلی حرفهای نشده بود اما خوش داشت موقعی که میخواست فکر کنه دود رو از دماغش بده بیرون هرچند که یه تک سرفهای ته حلقش رو قلقلک میداد و چشمش هم یه نمه اشکی داشت.
اما خب یاد گرفته بود که از سرفهاش رو قورت نده بلکه چند ثانیه نفسش رو حبس کنه بعد خیلی با تحکم یه تک سرفه کوچیک و محکم کنه و بعد عینکش رو با انگشت وسطی که یه انگشتر کهربایی مات هم داشت بده بالا . اینطوری اون نمه اشکی هم که چشمش رو میپوشوند توجیه میشد
- عشق را چون شالی بدور شانههایم میاندازم نه آنقدر که خفه شوم نه آنچنان که با باد از دورم باز شود و در سرنوشت کوچه گم شود.
یکم شینش میزد اما به نظرش دختر تعمدا یکم پیچ میداد به صداش. دماغش رو تازه عمل کرده بود و بعد از هر جمله یه مکث کوتاه انجام میداد سرش رو از سمت چپ بالا میآورد (تقریبا به راهپله تکیه داده بود چون هم صندلی کم اومده بود هم با شلوار جین و روپوش جین کوتاهش رو نرده حس راحتتری داشت) و یه نیم نگاه به یکی تو جمعیت میانداخت.
دخترک تا حالا سه دفعه سرش رو بالا آورده بود اما خوب که حساب کرد دید مخاطب یک نفر خاص نیست . به نظرش طوری نگاه میکرد تا بیشتر تاثیر پاراگراف رو توی صورت فرد ببینه . سعی کرد قیافه متوجهتری به خودش بگیره خیلی به دقت توی صورت دختر زل زد. قیافه ملوسی داشت : با یه هاله اناری-مسی روی گونهها . با خودش قیافه دختر رو که لبهای غنچهش رو جلو داده بود تا گونهها قرینه رژ بخوره رو تصور کرد. قیافهش جمع و جور بود ا یه شرم خاص که پنهون بود بین بیخیالییی که سعی میکرد به صورتش بده.
- بوسههای گرمت را بر یخ وجودم میگذاری تا در میان زلال دستهایت جاری شوم و جانت را سیراب کنم
یکی از آنطرف میز نجوا کنان گفت : چه اروتیک . با اینکه دخترک آنطرف به ستون تکیه داده بود اما انگاری که منتظر نظری با جوابی احتمالا تمرین شده بود سریع جواب داد که :
- نه منظورم یک بوسه به معنای لب گرفتن و اینا نبوده. (کمی شرخ میشود - اون نکته شرم بیشتر به نظر میاد) چند نفری هم میخندند . منظورم یک بوسه اثیری بوده. یک گرمای درونی که از عشق نشات میگیره
دوباره پکی به سیگارش میزنه و قبل از اینکه دودش رو بیرون بده جرعهای از قهوهش رو میخوره و دوباره نگاهی به دخترک میاندازه.
- تصویر تلخ گذشتههایی که نسیم وجودت چمنزار دلم را نمیگشت به دستان باد میدهم و آنگاه که چیرهگی وجودت را به اندرونم میکشم به عطر گلهای عشق میاندیشم.
به دخترهایی توجهاش جلب میشود که در گوش پسرهای همراهشان پچپچ میکنند که ناگهان ترکیب قهوه و دود به حلقش میپرد. با اولین سرفه بلند دخترک هم دست از خواندن میکشد.
دست را آرام تکان میدهد که ادامه دهید و عینکش را برمیدارد و شقیقهها را با دوانگشت میمالد
دخترک داستان را پایان میدهد و جملات آخر را از روی نوشته نمیخواند و با نگاهش تحسین را از جمع تمنا میکند. همه دست میزنند.
پسری که در کنار پلهها دائم با خودکارش بازی میکرد از فضای ذهنی قوی دخترک میگوبد. عینکش را بر میدارد و به دنبال واژههایی متفاوت میگردد . دختری که منتقدی نیمچه نویسنده است از آزادی متن میگوید و اینکه واژههای جالبی درکنار هم آمده و واژهگانی جدید ساخته .
به این میاندیشد که جای خودش را عوض کند وگرنه تا نوبت به او برسد چیزی جدید برای گفتن نمیماند و تاییددیگران هرچند گرم باشد موثر نخواهد بود. شانس میآورد و دیگران هم نظر پسر دم راهپله و دختر نیمچه منتقد را تایید میکند. دو نفر مانده به او برسد وجودش گر میگیرد. سعی میکند با لبخندی لکنت احتمالی را کمرنگ کند. چرا ضربان قلبش بالا رفته ؟
با تکسرفهای شروع میکند و سوالش را مستقیما از متن به نویسنده میبرد
+ اولش با تشکر از همه بچهها میخواستم بپرسم شما باید دستی هم در نقاشی داشته باشید
دخترک کمی سرخ میشود و تردیدی با لکنت و خندهای در هم میآمیزد . انگار که بخواهد قبلش جایگاه خود را بین امپرسیونیستهای فرانسه یا رئالیستهای هلند بیابد نجوا میکند : از کجا فهمیدین ؟ آره گاهی ذهنم رو با رنگ در قالب بوم میارم البته چندان حرفهای نیست . دغدغههای ذهنیم رو گاهی از قلممو بیرون میریزم
+ خب حدس میزدم که این همه صحنهپردازی شاعرانه ماله ذهنیه که باید در هنر غوطهور باشه. به نظرم جریان سیال ذهن ایشون راه خودش رو در میون کلمات خوب پیدا کرده بود. مخصوصا ترکیبهایی مثل «آبشار عاطفه» یا اونجایی که گفتند « لحظهای بین ورقهایش بیخودی بری میزند و انگار که یافته باشد شمرده میخواند :” « عشق را چون شالی بدور شانههایم میاندازم » خیلی تعبیر قشنگ و لطیفی میتونه باشه چون عشق مثل یک شال بزرگ لطیفه و مثل یک شال دور شونهها رو میگیره و حس حمایت و گرمی میده»
نیم نگاهی به دخترک میاندازد. دخترک انگار که بخواهد اشتیاق را پشت فروتنیای ساختگی پنهان کند آرنجش را روی میز میگذارد.
+ به نظر من نویسنده تو این متن به این جریان سیال اجازه داده بود که جاری بشه. البته ببخشید که بیشتر از وقتم صحبت میکنم قول میدم تا آخرش دیگه نظر ندم. ” منشی جلسه اشاره میکنه که وقت دارند و نفر بعدی چون کاری پیش اومده رفته طبقه پایین ” . اما هم اشارات لطیف و جریان قوی متن هم اندازه اون که بین یک مینیمال و یک داستان قشنگه حکایت از هوشمندی نویسنده و آشناییش با اندازهها و سبکها داره. به نظرم شما هوشمندانه دارین سبکهای مختلف رو آمیزش میدین تا دغدغههای خودتون رو بیان کنید. دختر در حالی که تهیگاهش را از نرده بر میدارد و بیشتر به میز تکیه میکند تاییدی میفرستد
نفرات بعدی فقط تاییداتی میکنند و خوشحال میشود که آخرین نظر مثبت را خودش داده. پسری که آخر همه کنار منشی نشسته در حالیکه بیشتر به میز نگاه میکند اشاراتی میکند با اینکه این متن مشخص نبود که شعر بوده یا داستان عشقی ؟ دختر میخواهد حرفی بزند که منشی اشاره میکند نویسنده حق دفاع ندارد . در حالی که دود را بیرون میدهد میگوید من هم دفاعی ندارم اما به نظرم همین شناور بودن اهمیت داره.
پسر بیقید ادامه میدهد که علاوه بر آن نه فرم رعایت شده بود نه از استعارهها درست استفاده کرده بودند و میشد متن رو راحت پس و پیش کرد و در ضمن این متن چون سیال بود و میشد کلافش را تا بینهایت رساند در اندازه بندی مینیمال یا داستان نمیگنجد
بلند میشود و به بهانه سفارش پایین میرود و با یک گیلاس آب پرتقال برمیگردد و برای اینکه مزاحمتی ایجاد نکند در کنار دخترک میایستد. پسری کنار کنار منشی نشسته متنی را میخواند و در ابتدا توضیح میدهد که طرحی از یک داستان بوده که ناتمام مانده و اینطور ادامه میدهد “دستنوشتههای یک نویسنده فقید”
متن زیباست. اما باید خللی هم داشته باشد. چون حالا نفر اول است باید او نقد را شروع کند.
جرعهای مینوشد و از کنار دخترک گیلاس را روی میز میگذارد
+ شما که خودتون در زمینه فرم و محتوا استادید به نظر میرسه اصلا اندازه رو رعایت نکردید. متن شما که بدتر نه شبیه داستان بود نه شبیه نمایشنامه.
منشی اشاره میکند که اینجا اصلا برای مقایسه دور هم جمع نشدهاند و بلافاصله پسر توضیح میدهد که در اول اشاره کرده این طرح ناتمام از یک داستان است.
+ من منظورم فقط اشاره به تعریف خود ایشون از مرزبندیها بوده . خودشون فرمودند جریان سیال که اتفاقا امروزه یکی از قویترین سبکهاست رو میشه تا بینهایت ادامه داد حالا میبینید که یک داستان معروف رو در چند خط خلاصه کردن میشه طرح داستان. در ضمن اشاره میکنم که انتخاب عنوان «دستنوشتههای یک نویسنده فقید» اصلا ربطی به متن نداشت و به نظرم ایشون اصلا نتونستند با خواننده چیزی یا حسی رو القا کنند . باید خیلی روی این طرح کار بشه.
در گوش دخترک زمزمه کرد : کارتون فوقالعاده بودمیتونم متنشما رو داشته باشم و من خودم هم گاهی نقاشیهام رو به متن تبدیل میکنم و البته خیلی جالب نیستند اما خب بال و پری میزنیم.
دختر متنش را با شمارهاش برای قراری برای رد و بدل کردن نقاشیهایشان به او میدهد
منشی تذکر میدهد که پسر برای او توضیحی میداده.
+ مگر نگفته بودید که نویسنده حق دفاع ندارد ؟ با دخترک میخندند و به جمعیت نگاه میکند
پسر سرد پاسخ میدهد : من در اول توضیح دادم این یک طرح داستان ناتمام بوده و نویسنده هم مرحوم هوشنگ گلشیری بودند که فوت شدهاند پس من حق توضیح دارم. در ضمن این دستنوشته رو من با اجازه همسر ایشون خوندم و احتمال میدم شاید کتاب شازده احتجاب بر پابهی این طرح نوشته شده باشه.
دست دخترک رو به بهانهی اینکه افتخاردارد ایشان را تا منزل برسانند میگیرد و به پایین میروند. عرق سردی که روی پیشانیاش نشسته پاک میکند و میاندیشد :خود گلشیری هم بود باید حالش رو میگرفتم.
Comments