داستان خوانی


– آه که این احساس آبی را چگونه سیراب کنم از عشقی که خود آبشار عاطفه است !
دود را از دماغش بیرون داد. هنوز خیلی حرفه‌ای نشده بود اما خوش داشت موقعی که می‌خواست فکر کنه دود رو از دماغش بده بیرون هرچند که یه تک سرفه‌ای ته حلقش رو قلقلک می‌داد و چشمش هم یه نمه اشکی داشت.
اما خب یاد گرفته بود که از سرفه‌اش رو قورت نده بلکه چند ثانیه نفسش رو حبس کنه بعد خیلی با تحکم یه تک سرفه کوچیک و محکم کنه و بعد عینکش رو با انگشت وسطی که یه انگشتر کهربایی مات هم داشت بده بالا . اینطوری اون نمه اشکی هم که چشمش رو می‌پوشوند توجیه می‌شد
– عشق را چون شالی بدور شانه‌هایم می‌اندازم نه آنقدر که خفه شوم نه آنچنان که با باد از دورم باز شود و در سرنوشت کوچه گم شود.
یکم شین‌ش می‌زد اما به نظرش دختر تعمدا یکم پیچ‌ می‌داد به صداش. دماغش رو تازه عمل کرده بود و بعد از هر جمله یه مکث کوتاه انجام می‌داد سرش رو از سمت چپ بالا می‌آورد (تقریبا به راه‌پله تکیه داده بود چون هم صندلی کم اومده بود هم با شلوار جین و روپوش جین کوتاهش رو نرده حس راحت‌تری داشت) و یه نیم نگاه به یکی تو جمعیت می‌انداخت.
دخترک تا حالا سه دفعه سرش رو بالا آورده بود اما خوب که حساب کرد دید مخاطب یک نفر خاص نیست . به نظرش طوری نگاه می‌کرد تا بیشتر تاثیر پاراگراف رو توی صورت فرد ببینه . سعی کرد قیافه متوجه‌تری به خودش بگیره خیلی به دقت توی صورت دختر زل زد. قیافه ملوسی داشت : با یه هاله اناری-مسی روی گونه‌ها . با خودش قیافه دختر رو که لبهای غنچه‌ش رو جلو داده بود تا گونه‌ها قرینه رژ بخوره رو تصور کرد. قیافه‌ش جمع و جور بود ا یه شرم خاص که پنهون بود بین بی‌خیالی‌یی که سعی می‌کرد به صورتش بده.
– بوسه‌های گرمت را بر یخ وجودم می‌گذاری تا در میان زلال دستهایت جاری شوم و جانت را سیراب کنم
یکی از آنطرف میز نجوا کنان گفت : چه اروتیک . با اینکه دخترک آنطرف به ستون تکیه داده بود اما انگاری که منتظر نظری با جوابی احتمالا تمرین شده بود سریع جواب داد که :
– نه منظورم یک بوسه به معنای لب گرفتن و اینا نبوده. (کمی شرخ می‌شود – اون نکته شرم بیشتر به نظر میاد) چند نفری هم می‌خندند . منظورم یک بوسه اثیری بوده. یک گرمای درونی که از عشق نشات می‌گیره

دوباره پکی به سیگارش می‌زنه و قبل از اینکه دودش رو بیرون بده جرعه‌ای از قهوه‌ش رو می‌خوره و دوباره نگاهی به دخترک می‌اندازه.
– تصویر تلخ گذشته‌هایی که نسیم وجودت چمنزار دلم را نمی‌گشت به دستان باد می‌دهم و آنگاه که چیره‌گی وجودت را به اندرونم می‌کشم به عطر گلهای عشق می‌اندیشم.
به دخترهایی توجه‌اش جلب می‌شود که در گوش پسرهای همراهشان پچ‌پچ می‌کنند که ناگهان ترکیب قهوه و دود به حلقش می‌پرد. با اولین سرفه بلند دخترک هم دست از خواندن می‌کشد.

دست را آرام تکان می‌دهد که ادامه دهید و عینکش را برمی‌دارد و شقیقه‌ها را با دوانگشت می‌مالد

دخترک داستان را پایان می‌دهد و جملات آخر را از روی نوشته ‌نمی‌خواند و با نگاهش تحسین را از جمع تمنا می‌کند. همه دست می‌زنند.
پسری که در کنار پله‌ها دائم با خودکارش بازی می‌کرد از فضای ذهنی قوی دخترک می‌گوبد. عینکش را بر می‌دارد و به دنبال واژه‌هایی متفاوت می‌گردد . دختری که منتقدی نیمچه نویسنده است از آزادی متن می‌گوید و اینکه واژه‌های جالبی درکنار هم آمده و واژه‌گانی جدید ساخته .
به این می‌اندیشد که جای خودش را عوض کند وگرنه تا نوبت به او برسد چیزی جدید برای گفتن نمی‌ماند و تاییددیگران هرچند گرم باشد موثر نخواهد بود. شانس می‌آورد و دیگران هم نظر پسر دم راه‌پله و دختر نیمچه‌ منتقد را تایید می‌کند. دو نفر مانده به او برسد وجودش گر می‌گیرد. سعی می‌کند با لبخندی لکنت احتمالی را کمرنگ کند. چرا ضربان قلبش بالا رفته ؟‌
با تک‌سرفه‌ای شروع می‌کند و سوالش را مستقیما از متن به نویسنده می‌برد
+ اولش با تشکر از همه بچه‌ها می‌خواستم بپرسم شما باید دستی هم در نقاشی داشته باشید
دخترک کمی سرخ می‌شود و تردیدی با لکنت و خنده‌ای در هم می‌آمیزد . انگار که بخواهد قبلش جایگاه خود را بین امپرسیونیست‌های فرانسه یا رئالیستهای هلند بیابد نجوا می‌کند : از کجا فهمیدین ؟ آره گاهی ذهنم رو با رنگ در قالب بوم میارم البته چندان حرفه‌ای نیست . دغدغه‌های ذهنیم رو گاهی از قلم‌مو بیرون می‌ریزم
+ خب حدس می‌زدم که این همه صحنه‌پردازی شاعرانه ماله ذهنیه که باید در هنر غوطه‌ور باشه. به نظرم جریان سیال ذهن ایشون راه خودش رو در میون کلمات خوب پیدا کرده بود. مخصوصا ترکیب‌هایی مثل «آبشار عاطفه» یا اونجایی که گفتند « لحظه‌ای بین ورق‌هایش بی‌خودی بری می‌زند و انگار که یافته باشد شمرده می‌خواند :» « عشق را چون شالی بدور شانه‌هایم می‌اندازم » خیلی تعبیر قشنگ و لطیفی می‌تونه باشه چون عشق مثل یک شال بزرگ لطیفه و مثل یک شال دور شونه‌ها رو می‌گیره و حس حمایت و گرمی‌ می‌ده»
نیم نگاهی به دخترک می‌اندازد. دخترک انگار که بخواهد اشتیاق را پشت فروتنی‌ای ساختگی پنهان کند آرنجش را روی میز می‌گذارد.
+ به نظر من نویسنده تو این متن به این جریان سیال اجازه داده بود که جاری بشه. البته ببخشید که بیشتر از وقتم صحبت می‌کنم قول می‌دم تا آخرش دیگه نظر ندم. » منشی جلسه اشاره میکنه که وقت دارند و نفر بعدی چون کاری پیش اومده رفته طبقه پایین » . اما هم اشارات لطیف و جریان قوی متن هم اندازه اون که بین یک می‌نی‌مال و یک داستان قشنگه حکایت از هوشمندی نویسنده و آشناییش با اندازه‌ها و سبک‌ها داره. به نظرم شما هوشمندانه دارین سبک‌های مختلف رو آمیزش می‌دین تا دغدغه‌های خودتون رو بیان کنید. دختر در حالی که تهیگاهش را از نرده بر می‌دارد و بیشتر به میز تکیه می‌کند تاییدی می‌فرستد

نفرات بعدی فقط تاییداتی می‌کنند و خوشحال می‌شود که آخرین نظر مثبت را خودش داده. پسری که آخر همه کنار منشی نشسته در حالیکه بیشتر به میز نگاه می‌کند اشاراتی می‌کند با اینکه این متن مشخص نبود که شعر بوده یا داستان عشقی ؟ دختر می‌خواهد حرفی بزند که منشی اشاره می‌کند نویسنده حق دفاع ندارد . در حالی که دود را بیرون می‌دهد می‌گوید من هم دفاعی ندارم اما به نظرم همین شناور بودن اهمیت داره.
پسر بی‌قید ادامه می‌دهد که علاوه بر آن نه فرم رعایت شده بود نه از استعاره‌ها درست استفاده کرده بودند و می‌شد متن رو راحت پس و پیش کرد و در ضمن این متن چون سیال بود و می‌شد کلافش را تا بی‌نهایت رساند در اندازه‌ بندی مینیمال یا داستان نمی‌گنجد

بلند می‌شود و به بهانه‌ سفارش پایین می‌رود و با یک گیلاس آب پرتقال برمی‌گردد و برای اینکه مزاحمتی ایجاد نکند در کنار دخترک می‌ایستد. پسری کنار کنار منشی نشسته متنی را می‌خواند و در ابتدا توضیح می‌دهد که طرحی از یک داستان بوده که ناتمام مانده و اینطور ادامه می‌دهد «دست‌نوشته‌های یک نویسنده فقید»
متن زیباست. اما باید خللی هم داشته باشد. چون حالا نفر اول است باید او نقد را شروع کند.
جرعه‌ای می‌نوشد و از کنار دخترک گیلاس را روی میز می‌گذارد
+ شما که خودتون در زمینه فرم و محتوا استادید به نظر می‌رسه اصلا اندازه رو رعایت نکردید. متن شما که بدتر نه شبیه داستان بود نه شبیه نمایش‌نامه.
منشی اشاره می‌کند که اینجا اصلا برای مقایسه دور هم جمع نشده‌اند و بلافاصله پسر توضیح می‌دهد که در اول اشاره کرده این طرح ناتمام از یک داستان است.
+ من منظورم فقط اشاره به تعریف خود ایشون از مرز‌بندی‌ها بوده . خودشون فرمودند جریان سیال که اتفاقا امروزه یکی از قوی‌ترین سبکهاست رو می‌شه تا بینهایت ادامه داد حالا می‌بینید که یک داستان معروف رو در چند خط خلاصه کردن می‌شه طرح داستان. در ضمن اشاره می‌کنم که انتخاب عنوان «دست‌نوشته‌های یک نویسنده فقید» اصلا ربطی به متن نداشت و به نظرم ایشون اصلا نتونستند با خواننده چیزی یا حسی رو القا کنند . باید خیلی روی این طرح کار بشه.
در گوش دخترک زمزمه کرد : کارتون فوق‌العاده بودمی‌تونم متن‌شما رو داشته باشم و من خودم هم گاهی نقاشی‌هام رو به متن تبدیل می‌کنم و البته خیلی جالب نیستند اما خب بال و پری می‌زنیم.
دختر متنش را با شماره‌اش برای قراری برای رد و بدل کردن نقاشی‌هایشان به او می‌دهد
منشی تذکر می‌دهد که پسر برای او توضیحی می‌داده.
+ مگر نگفته بودید که نویسنده حق دفاع ندارد ؟ با دخترک می‌خندند و به جمعیت نگاه می‌کند

پسر سرد پاسخ می‌دهد : من در اول توضیح دادم این یک طرح داستان ناتمام بوده و نویسنده هم مرحوم هوشنگ گلشیری بودند که فوت شده‌اند پس من حق توضیح دارم. در ضمن این دستنوشته‌ رو من با اجازه همسر ایشون خوندم و احتمال می‌دم شاید کتاب شازده‌ احتجاب بر پابه‌ی این طرح نوشته شده باشه.

دست دخترک رو به بهانه‌ی اینکه افتخاردارد ایشان را تا منزل برسانند می‌گیرد و به پایین می‌روند. عرق سردی که روی پیشانی‌اش نشسته پاک می‌کند و می‌اندیشد ‌:‌خود گلشیری هم بود باید حالش رو می‌گرفتم.

Advertisements