دانشگاه‌تاکسی

ساعت دوبعد از ظهر – تاکسی پیکان نارنجی – بزرگراه

صندلی عقب پشت راننده دختری جوان لاغر و خسته – وسط شوهر دختر جوان با کت آبی سیر و یک کیف نازک پر از پوشه – سمت راست مردی چاق با کلاه پوست بره خاکستری که سرش را به پنجره تکیه داده و خوابیده
جلو مردی حدودا 40 ساله با پیراهنی سفید و شلواری خاکستری با تسبیح و انگشتر عقیق

دختر : حالا ایشا.. درست می‌شه . فوق‌ش یکم صبر می‌کنیم و کمربندمون رو سفت‌تر می‌بندیم تا حالا اول تابستون
پسر (در حال آه کشیدم ) : آه . آخه این‌طوری هم که نمی‌شه . از یه طرف اینا که دارن حق من رو می‌خورن از اون طرف بانک حتما ضامن می‌خواد حالا کی رو جور کنیم . مادر من که تو شهرستان نشسته حقوقی هم که نداره . پدر تو هم که خودش زیر بار قرضه . وام هم جور بشه نصفش می‌ره بابت اجاره عقب مونده . چیزی نمی‌مونه واسه خرج دکتر و ام‌آر‌آی
دختر : حالا خدا بزرگه. طلاهای شب عروسی‌مون هست دو تا النگو هست با دو تا رب سکه . دیروزهم با سمانه رفتیم شرکتشون . با مدیر حرف زدیم . قرار شد عصرا برم اونجا ماشین‌نویسی تو همون اتاق سمانه . بالاخره اینا هم یه چیزی می‌دن می‌شه کمک خرجیمون تا ایشا.. ضامن هم جور می‌شه
پسر : ایشا.. . اخه نمی‌خوام تو هم خسته بشی . فردا یه بار دیگه می‌رم با حاجی حرف می‌زنم . کل وضع زندگیمم می‌گم بالاخره شاید راضی بشه
دختر چشماش رو می‌بنده و سرش رو روی شونه پسر می‌گذاره و زمزمه می‌کنه :‌ حالا اونم ایشا.. درست می‌شه امید به خدا .
راننده از آیینه حواسش به دخترک هست .
پسر سعی می‌کنه شونه‌ش رو کمی پایین‌تر بیاره که همسرش راحت‌تر باشه . اونم سرش رو به پشت صندلی تکیه می‌ده .

راننده با نگاه غیض آلود به عقب : خانوم . دختر خانوم یکم رعایت کنین . درست بشین آقا !
دختر از چرت پریده و هراسان مقنعه‌ش رو به جلو می‌کشه و در گوش پسر زمزمه می‌کنه : با ماست ؟
پسر خسته جواب می‌ده :‌چی رو رعایت کنم ؟‌ کجا بشینم دیگه
راننده با تمایل اندکی به سمت مرد کنار دستی :‌ والا زمونه عوض شده یا آدما عوضی شدن دور از جون من و شما . خانوم خب اینجا محل عمومی رعایت کنین درست بشین . درست نیست والا
پسر در حالی که سعی می‌کنه صاف بنشینه : آقا چی داری می‌گی . خب خانممه . زن و شوهریم . چه کار خلاف شرعی کردیم حالا ؟‌
دختر هم سعی می‌کنه هم دست پسر رو بکشه هم صاف‌تر !! بشینه
راننده :‌ خانمم خانمم . والا ما روزا سی چل جفت از این ازواج آینده می‌بینیم . همه هم ماشا.. خانمم خانمم میکنن
پسر :‌ ببینم سوار تاکسی می‌شیم هم باید سجلد و عقدنومه دسمون باشه . حالا چه خلاف شرعی کردیم حالا …
راننده در حالی که با غضب به عقب نگاه می‌کنه و روی صحبتش با همه هست و چشمش به دختر : خانمته که خانمته آقا جون . گفتم رعایت کنین درست بشینین . هی هیچی نمی‌گم حاجی اینام شورش رو درآوردین . هی می‌چپن تو بغل هم هی این میافته رو اون این میاد تو بغل این
مرد جلویی در حالی که دست با تسبیحش رو به ریش کم پشتش می‌کشه :‌والا آدم چی بگه . شما خونسرد باش. دیگه کی احترام و بیرون و درون حالیشه
راننده با غیض دنده‌ عوض می‌کنه : آخه آدم زنش می‌آره بیرون دلیل نمی‌شه هر کاری تو خونه می‌کنه بیرون هم بکنه . دروغ می‌گم حاجی ؟ اگه به اینه که همه استغفرا.. تخت‌شونم می‌آرن بیرون می‌ذارن تو میدون می‌گن خب زنمونه . خجالت داره . انگار نه انگار مملکت اسلامی‌ اینهمه آژان و پلیس هست باز می‌گه زنمه زنمه
پسر در حالی که قرمز شده و سعی می‌کنه آستینش رو از دست دخترک هراسان بیرون بکشه :اوووو چیه شلوغش کردی تفسیر و آیه می‌گی . مگه چی‌کار کردیم بابا . خسته‌ایم از صبح تا شب دنبال خونه و ضامن و وام و کوفت یه دقه چشممون گرم شدا
راننده :‌‌ آره تو هم خوب زرنگی . از اول حواسم بهتون هست . حاجی عین گنجیشک هی این زیر گوش اونیکی جیک جیک می‌کنه این یه دستی به سر رو گوش اون می‌کشه . هی زیرجلکی آه و اوه می‌کشن خیالشون مردم الاغن . میگم درست بشین وگرنه
پسر :‌ چرا شرو ور می‌گی ؟‌ کی آه و اوه می‌کنه ؟‌ چی کار می‌کنی مثلا ؟
راننده یکدفعه دو لاین عوض می‌کنه و ترمز شدیدی می‌کنه که حتی مرد کلاه پوستی هم از خواب می‌پره
راننده :‌هررررررری . برو پایین هر غلطی می‌خواین بکنین . تو ماشین جای هر کثافتکاری نیست
پسر :‌ چی چی پایین پایین می‌کنی . کرایه دادم میدون پیاده شم نه وسط بیابون
دختر سر‌اسیمه دست پسر رو می‌کشه :‌ باهاش دهن به دهن نشو . به اعصابت دیگه بیشتر از این فشار نیار خب پیاده شیم
راننده در حالی که نیم خیز به عقب به گشته ادای دختر رو در میاره :‌ اعصاب مصابت رو خورد نکن زود پیاده شو . والا چه حول هم هستن حاجی . آررررره زود پیاده شو تا حال خانوم نپریده
پسر در حالی که زیر لب فحش می‌ده پیاده می‌شه و قبل از اینکه دستش رو برای گرفتن بقیه کرایه دراز کنه مرد گاز رو فشار می‌ده و می‌ره
پسر فریاد می‌زنه بقیش چی شد مرتیکه قرمساق و دختر می‌گه :‌جهنم بابا آدم نبود . این مرتیکه همش چشمش تو صورت من بود . هی می‌گفت زیرزجلکی زیرجلکی
پسر آروم دستش رو توی جیبش می‌کنه و دو سه اسکناس جیبش رو لمس می‌کنه و می‌گه : نصف پولمون رو خورد. وایسا تو ایستگاه با اتوبوس بریم

هزار متر جلوتر در همان تاکسی :
مرد کلاه پوستی :‌ حالا آقای راننده شما نباید خودت رو عصبانی کنی که و تو شهر تا بخوای از اینا ریخته . جا و خونه و زندگی ندارن که . یا تو پارکن یا تو سینما یا تو تاکسی
راننده :‌ نه حاجی جون بحث اونش نیس . من می‌گم تاکسی جای این کثافتکاری‌ها نیس . بابا والا اینجا ما قرآن اویزون کردیم دعا گذاشتیم جلو اینا زشته .
مرد جلویی در حالی که با تسبیحش بازی می‌کنه : آقا غیرت از جامعه رفته . شما همین دخترهای کنار خیابون رو ببین و هفت قلم خودش رو آرایش می‌کنه حالا شما جلوش وایسا . مگه سوار می‌شه ؟‌منتظر بنز و بی‌ام‌و است
راننده :‌ دین ایمون ندارن آقا . اگه بچه رو تو گوشش اذون بخونی و نون حلال بریزی تو حلقش کی اینطوری می‌شه . پسر یه‌لاقبا دختررو معلوم نیست از کجا بلن کرده بود . دختره تئشه بود جون حاجی من زود رفتم تو نخ جفتشون . معلوم بود جفتی چه کوفتی زده بودن هر دو خمار . هی سرشون عین این چرتی‌ها می‌افتاد پایین هی دست این تو یقه اون می‌چرخید
حاجی :‌ لا اله الا ا… . والا زمان ما این موقع روز همه داشتن آستین بالا می‌زدن برن مسچد . ما از اون اول باباحاجی دستمون رو گرفت برد حجره بعدشم مسچد محل . بعدشم هیات و برادرا دستمون رو گرفتن واسه بسیج محل . به جون شما همون واسمون اومد داشت . یعنی خدا می‌گه تو خط من باشی واست می‌سازم راس می‌گه اینا قبول ندارن . والا همون دعا و مسجد و برادرا واسه ما اومد داشتن خدا رو شکر . الانم خدا شاهده داشتیم می‌رفتیم به یه بنده خدایی مستضعف کمک برادرا رو برسونیم خدا قبول کنه.
مرد کلاه پوستی : بله آقا . این جوونا امروز نمی‌دونن برکت چیه . تا شاششون کف می‌کنه میافتن تو این انترنت اونترت چیه ،صور قبیحه ببینن بعد هم دنبال این دختر خیابوني‌ها که کاکالشون عین تاج خروسه پاشون عین لنگ مرغ تو پارک و سینما و تاکسی بقول آقای راننده گفتنی دنبال کثافت‌کاری و انگولک‌بازی . منم دقت کردم راس می‌گه آقا . جفتشون چرتی بودن
راننده :‌ والا حاجی جون آدم پشت این فرمون از صب تا شوم چی نمی‌بینه . والا امام‌جماعت مسچت ما پریروزا بهم می‌گفت . به جون حاجی .می‌گفت دانشگاه واقعی رو تو هر روز می‌بینی نه اینا که می‌رن دانشگاه پی الواتی . والا پشت این فرمون خودش دانشگاس. آدم می‌بینه اینا که ننه باباهه پول الواتی و مواد و تلخکی‌شون رو اخ می‌کنه دائم تو چرت تو هپروت . تا هم حرف می‌زنی فرمول فیزیک شیمی و آزادی و هرزگی رو راسه آدم بلغور می‌کنن !!!والا ما استادآدم شناسی و جامعه شناسی شدیم تو این ماشین تا سوار شدن فهمیدم چی کارن منتها وایسادم گفتم شاید خودشون رعایت کنن
حاجی در حالی که دست تسبیح دارش رو به ته ریشش می‌کشه و لااله گویان می‌گه : داداش سر این کوچه مرغیه ما پیاده می‌شیم . و دوهزار تومنی نویی رو به راننده می‌ده .
راننده پول رو روی چشمش می‌ذاره و می‌گه : حاجی والله محض برکتش برداشتم وگرنه مهمونی به خدا و بقیه پول رو بر می‌گردونه .
دوتا از بچه‌ها که جلوی در باز حیاطی فوتبال بازی می‌کنن با دیدن مرد عمو عمو گویان به مرد آویزان می‌شوند . مادرشان با شنیدن صدای شوهر صیغه‌ای پستانهایش را توی یقه پیرهن گل‌قرمزش مرتب می‌کنه و چادرش رو دورش می‌پیچه و داد می‌زنه :‌محسن ، اسدا… جلو حیاط بازی نکنین عمو یکم خستگی بگیره برین کوچه پایینی بعد اذوون بیاین خونه .
حاجی دستی به سر بچه‌ها می‌کشه و می‌گه برین بچه‌ها بعد بازی نماز رو که خوندین بیاین خونه بهتون جایزه بدم بعد در حالی که جلوی زیپ شلوارش رو مرتب می‌کنه به سمت پله‌ها می‌ره
مرد کلاه‌پوستی در حالی که ته برگ چک‌های نزول رو تو کیسه سیاه مرتب می‌کنه میدون پیاده می‌شه که بره حسابش رو با یکی صاف کنه قبل اینکه چک طرف رو بده دست شرخر .
راننده دور می‌زنه و قبل از ایستگاه کنار دست دختر تپلی ترمز می‌کنه و جوووووووووووووووووووون کشداری رو حواله باسن دخترک می‌کنه

Advertisements

16 دیدگاه

  1. سیدعلی said,

    مارس 2, 2008 در 9:51 ب.ظ.

    می تونستی اخرش رو بهتر تموم کنی، در واقع طرحی از یک داستانه.
    داستان مستقیم گویی نباید داشته باشه.
    شعار هم نباید بدی.
    ایده خوبیه، پرداخت بهتری می تونه داشته باشه.
    امیدوارم که داستان های بعدیت رو هم بخونم.

  2. آريانا said,

    مارس 3, 2008 در 6:15 ق.ظ.

    چه حقيقت تلخي.
    همه ي داستانهاتون رو خوندم ، قشنگ و تاثير گذار بودند.
    وبلاگ من روزمرگي نويسي هستش. ولي خودم به شخصه عاشق داستان هستم.
    مي دونيد يه سوال مي تونم ازتون بپرسم؟من اگر بخواهم كلاسهاي داستان نويسي ثبت نام كنم نه به خاطر اينكه حالا صرفاً روي نويسندگي زوم كنم فقط به خاطر اينكه داستان بخونم و كتابهاي نويسندگان بزرگ رو بتونم بفهمم كجا بايد برم يعني چه حوزه اي اين كارو انجام مي ده. اصفهان زندگي مي كنم. خوشحال مي شم راهنمائيم كنيد. مرسي …
    لينكتون را با اجازه اضافه مي كنم.

  3. lili said,

    مارس 4, 2008 در 2:56 ب.ظ.

    وبلاگت رو تازه ديدم … راس مي گي همين جوريه …

    لي لي

  4. lili said,

    مارس 20, 2008 در 12:47 ب.ظ.

    با اين همه غم در خانه دل … اندكي شادي بايد .

    نوروزت مبارك

  5. حسن باقري said,

    مه 2, 2008 در 6:06 ق.ظ.

    از اون ور پشتبون هم افتادن خوب نيست عزيز.نه همه اونايي كه ريش دارند صرفا آدم بد يا خوبي هستند و نه اونايي كه ريشاشون را مي‌زنن همشون آدمهاي صرفا بد يا خوب . . .چه خوبه آدم با چشم باز به قضايا نيگاه كنه عزيز دل.در صدد يه وب لاگ هستم اگر ساخته شد خيلي دوست دارم تو هم ببينيش و برام نظر بدي خبرت مي‌كنم.

  6. گودرز said,

    ژوئن 22, 2008 در 8:42 ق.ظ.

    جناب آقای دیاکو
    با سلام و تشکر فراوان بخاطر حسن نظرتان. مطلب استنفورد را برداشتم و همانگونه که شما فرمودید ظاهراً یک داستان خیالی است. در مورد مطالب دیگر هم به سفارش شما عمل میکنم چرا که از سر آگاهی و دلسوزی هستند. ضمناً من معمولاً از مطالب دیگران استفاده نمیکنم و مطالب نسبتاً شاعرانه ای که در وبلاگم میآورم از آثار خودم هستند، در غیر اینصورت اسم نویسنده را ذکر میکنم.
    موفق باشید.
    گودرز

  7. ژوئن 22, 2008 در 11:15 ق.ظ.

    سلام جناب دياكو
    مرسي كه وبلاگ من سر زديد. از مطالبتون در كل خيلي خوشم اومد. دست به قلمتون بسيار عاليه. اميدوارم هميشه موفق باشيد. مشترك فيدي وبلاگتون شدم

  8. سهند said,

    ژوئن 22, 2008 در 7:05 ب.ظ.

    آقای دیااکو این مطالبی که مینویسید رو همه میدونن. همه ایرانیها خوب حرف زدن رو از شکم مادر میارن ولی وقتی نوبت خودشونه کم میارن. سعی کنیم خودمونو اصلاح کنیم یا بهتر بگم از خودمون شروع کنیم. مطمئنی اگه پاش بیفته خودت خلاف نمیکنی؟ من فکر میکنم ممکنه نکنی ولی جهان بینی تو میگه که نباید به تو هم اعتماد کرد (اونایی که مشکلات رو بهتر درک میکنن ممکنه خطرناکتر باشن)

  9. lastmet said,

    ژوئن 25, 2008 در 9:35 ق.ظ.

    نوشته هات حرف نداره آخرش يه جيزي ميشي!

    به خاطر غلط املايي ها هم ببخشيد شما من حافظم نابود شده

  10. حاجيت said,

    ژوئیه 15, 2008 در 12:12 ب.ظ.

    مزخرف نگو عوضي . تو كه نميدوني كامپيوتر من چيه نيا تو وبلاگ زر يزن

  11. ژوئیه 22, 2008 در 1:35 ب.ظ.

    سو‍ه تكراريه ولي داستان خوبيه. يه كم پرداخت مي‌خواد.

  12. razieh said,

    سپتامبر 28, 2008 در 8:38 ب.ظ.

    دوباره سلام و بازم ممنون از نظرت عزیزم ، یک : بله شامل درمان پوست میشه
    دو : بله من خودم هم در حال حاضر مشغول به این کار هستم و کلینیک من با همین اسم مشغول به کار است .
    سه : تالگو جزء کلینیک های زیبایی است و یا بهتر بگم اسم کسانی که دوره تالگو رو می بینند در مدرک به نام درمانگر و یا مشاور است . جز کار ما از پزشکان جداست. و تالگو یک برندی است که تمام مواد اون از دریا گرفته شده است و هیچ ابزاری مثل دستگاه و یا موادی که بخواد پوست رو خراب کند ندارد . و حتی در تالگو همه ماساژ ها بر خلاف برندهای دیگه با دست انجام میشه نه چیز دیگه .

  13. پرستو said,

    دسامبر 29, 2008 در 10:35 ق.ظ.

    خیلی بلند بود…

  14. پرستو said,

    ژانویه 3, 2009 در 8:40 ق.ظ.

    همشو خوندم…متاسف شدم برای این مردم…تازه این یکی از اون ماجراهاس…وای به حال همشون……..پووووووووووووووووف!!

  15. jdfarang said,

    فوریه 10, 2009 در 9:24 ب.ظ.

    هه
    به بلاگ من سر بزنی کامنت بذاری خوشحال میشم
    بای

  16. hossein said,

    آوریل 10, 2009 در 9:40 ق.ظ.

    haminjorie man khodam ranndam midonam chi migi


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: